۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

و مرگ می آید



آنگاه که مرگ به سراغم آید 
و در گوشم زمزمه رفتن بنوازد 
با او خواهم رفت 
با او به سوی ابدیت 
 بسوی جاودانگی
 با چشمانی باز و با دلی آرام 
 بی شک و بی تردید حتی با عشق حتی بی عشق 
  آری با مرگ خواهم رفت 
آنگاه که مرگ به سراغم آید 
برای او آغوش باز خواهم کرد 
و او را در بر خواهم گرفت
  و به او سخت خواهم چسبید
چون کودکی آغوش مادرش
مبادا این بار نیز از من روی گرداند 
وقتی مرگ به سراغم آید 
دستهای او را در دست هایم خواهم فشرد   
و به او لبخندی نیز خواهم زد 
  و در بین راه تا رسیدن مان به مقصد 
برای او از زندگی خواهم گفت 
و شاید مرگ برای زندگی فلک زده ام قطره اشکی هم بریزد
آنگاه که مرگ به سراغم آید 
 روحم را به او خواهم سپرد 
و جسد بی جانم را به یادگار
در دل خاک جای خواهم گذاشت 
تا آنان که میرسند پس از من به این دیار 
بداند که آمدم چندی بودم و رفتم 


 بابک اسحاقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.