آنگاه
که مرگ به سراغم آید
و در گوشم زمزمه
رفتن بنوازد
با او خواهم رفت
با او به سوی
ابدیت
بسوی جاودانگی
با چشمانی
باز و با دلی آرام
بی شک و بی
تردید حتی با عشق حتی بی عشق
آری با مرگ
خواهم رفت
آنگاه که مرگ به
سراغم آید
برای او آغوش
باز خواهم کرد
و او را در بر
خواهم گرفت
و به او سخت
خواهم چسبید
چون کودکی آغوش
مادرش
مبادا این بار
نیز از من روی گرداند
وقتی مرگ به
سراغم آید
دستهای او را در
دست هایم خواهم فشرد
و به او لبخندی
نیز خواهم زد
و در بین راه
تا رسیدن مان به مقصد
برای او از زندگی
خواهم گفت
و شاید مرگ برای
زندگی فلک زده ام قطره اشکی هم بریزد
آنگاه که مرگ
به سراغم آید
روحم را به
او خواهم سپرد
و جسد بی جانم
را به یادگار
در دل خاک جای
خواهم گذاشت
تا آنان که
میرسند پس از من به این دیار
بداند که آمدم
چندی بودم و رفتم
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.