نمی
دانم خدا خواب بود آنروز
که یوسف را
برادرها به چاه انداختند
شاید هم به عیش
در بزم شیطان بود
آنروزی که
میلیونها یهودی را
رهسپار کوره
های آتش خشم و جنون کردند
نمی دانم خدا
چشمان خود را بسته بود آنشب
که زنها را به
جرم عشق و طنازی
به گودالی
نهاده سنگسار کردند
نمی دانم به
نادانی خود دانا نبود ایزد
که اهریمن به
جان خسته آزادگان افکند
نمیدانم خدا سر
در گریبان کرده بود آنشب
که چشمان هوس
باز پدر بر روی
اندام لطیف
دخترش دزدانه می لغزید
کجا بود این
خدای خالق و دانا
که مخلوق نجیبش
نانجیبانه شرف را زیر پا له کرده بود هر
دم
کجا بود او که
آدم آدمیت را فراموش کرده بود بی غم
کجا بود خالق
وجدان
کجا رفت ناجی
ایمان
چه آمد بر سر
پاکان
نمی دانم خدا از
جنگ بی حاصل چه حاصل دید
که هر دم تیغ
بران رسولش کودک و پیر و جوان را
قلع و قمع می
کرد
چرا این ایزد
بخشنده رحمان
زمانی پای در
میدان
بدست خود گمورا
و سدم را بر سر هر بی نوایی
سر به سر
ویرانه گردانید
چرا باید پریشان
کرد
چرا باید که
ویران کرد
چرا باید
بنای دین و ایمان را
همیشه استوار
بر خون یاران کرد
چرا باید چرا
باید .........چرا
باید که هر دم خون دل خوردن
چرا هم دم اسیر
لحظه های زندگی بودند
چرا
بودن ،چرا بودن
نمیدانم خدا
بیدار بود آنروز
که فریاد من و
ما و شما بر آسمان ها بود
نمی دانم که این
خاموش خاموشان
در آخر ساکن
شهر سکوت بود
و یا پیر و
زمین گیر و زبون بود
ور نه باید لب
گشاید روزگاری
به ما گوید
پیامی یا ندایی
هم او باید
دمد برجان ما روح و نوایی
به ما باید
رساند از وجود خود نشانی
نمی دانم ولی
شاید خدا هم مرده است دیگر
و دنیا را
به حال خود رها کرده است
بایک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.