۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

"چرا چون گل نمی روئید "



کسی دیگر سراغ از شعر این شاعر نمی گیرد
کسی دیگر گلی در پای این عاشق نمی ریزد
کسی دیگر دل خود را به این دلدار نمی بندد
کسی دیگر در این دنیا به این دنیا نمی خندد
عجب اینجا کسی دیگر چرا عاشق نمی گردد؟
چرا در سوز این سرمای بی پایان
چرا در نیمه های فصل یخبندان
چرا خورشید ما تابان نمی گردد
کسی باید شود عاشق در این دنیا
کسی باید شود شیدای بی همتا
کسی باید در این دنیای بی فردا
نوای ناله های بی نوا گردد
برای شاعر آزرده هم باید کسی آخر
زمانی مرحمی بر درد جان گردد
کسی باید ......... کسی باید
کسی باید شود رستم
که خون دیوکان ریزد
کسی باید به ضحاک زمان تازد
کسی باید درفش کاویانی را برافشاند
کسی باید شود کاوه
کسی باید شود کاوه
کسی باید شود بیدار
کسی باید شود فرهاد
کسی باید کسی باید
چرا امروز من و تو کس نمی گردیم
چرا آخر من و ما هیچ نمی ارزیم
چرا آخر نمی آئید
چرا آخر نمی گوئید ،  
 شما ای کودکان شاهنامه 
چرا در خود کمی رستم نمی جوئید
شما که ریشه ها در زیر این خاک کهن دارید
چرا راهی به آزادی نمی پوئید
چرا سر بر نمی آرید
چرا چون گل نمی روئید


بابک اسحاقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.