من
آن مردی که هر لحظه دلش در پیش یاری بود
من آن مردی که
هر روز عاشق چشم سیاهی بود
من آن مردی من
آن عاشق که روزی بوسه ای درمان دردش بود
دگر نیستم
من آن مردی که
در سوز زمستان هم بهاران بود
من آن مردی که
خرواری از غم شاد و خندان بود
من آن خسته ز
راهی که هنوز شور فراوان بود
دگر نیستم
من آن مردی که
دین دیوار ایمان و امانش بود
من آن زاهد که
کیشش راحت روح و روانش بود
من آنکه نور حق
را در میان انبیا می دید
من آن خانه پرستی
کخ خدا را در میان آسمان می دید
دگر نیستم
من آن کبکی که
سر در خاک نادانی فرو کرده
من آن کور پریشانی
که می جوید عصای روشنایی را
من امروز بی هدف
مهمان این دنیا
دگر نیستم
من آن شاعر که
از هر واژه ی ویران شده شعری بنا می کرد
من آن خانه
بدوشی که به شهر و کوی هر شعری سفر می کرد
من آن مردی
که دنیا را به یک دیده نگه می کرد
دگر نیستم
منم من بابک
خسته
منم آن مرغ پر
بسته
منم از جان خود
رسته
منم دیوار
بشکسته
منم من ساز
بیداری
منم فریاد
هوشیاری
منم آوای
بیزاری
منم من راز
تنهایی
من آنکه راه را
بیراه پیمودم
من آنکه خویش
را در خویش جویدم
من آنکه زندگی
را در هوس دیدم
من آنکه دیدم و
اما ندانستم
کنون بیدار
بیدارم
کنون بیدار
از این خوابم
کنون هوشیار
و بی باکم
زهر آلودگی
پاکم
منم عاشق
ترین عاشق
منم گمگشته
خالق
منم از چنگ جان
فارغ
منم کودک و بالغ
منم فردا بسوی
باد
ز من ماند فقط
یک یاد
منم شادان درون
خاک
که بودم در جهان
دل پاک
بدانید بعد من
در یاد
منم من بابک
آزاد
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.