۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

من به یاد دارم پدر


تقدیم به پدرم و همه پدران آواره


من به یاد دارم پدر 
سبز و خرم ،شاد و خندان 
در میان شهر و کویت 
سروری بودی برای خویش تن 
آن روزگار من بیاد دارم پدر 
 روزگاری سخت کوش و پر تلاش 
تاجری با عصمت و با آبرو 
محرم پیر و جوان بودی پدر 
 من به یاد دارم پدر 
 در میان مردمان کوچه بازار وطن 
 عزت و جاه و مقامی داشتی 
تو پدر هرگاه که از در در آمدی 
  در دل همسایه و اهل محل 
ریشه مهر و وفا می کاشتی 
تو نشسته روی قالی 
 تکیه بر پشتی زده 
 بر لبت سیگار لاپیچی و تسبی به دست 
 در کنار سنگک داغی و یک پیکی شراب  
 شاه شاهان بودی بر ملک خودت آن روزگار
و آن زمانی که جنون انقلاب 
ریشه در خاک وطن پیچیده بود 
تو به ما گفتی که این آتش شبی 
  شعله بر گلخانه میهن زند 
آتشش گر دامن ایران گزد 
دود آن هم دیده ملت رود 
تو به ما گفتی که این ره سوی هیچستان شود 
آن شب بی انتها 
 دیده ات گریان و لبت لرزان 
دلت بشکسته ،جانت پر زغم 
راهی غربت شدی 
من به یاد دارم پدر 
روزگاری هم تو را دور از وطن 
 گوشه ای کز کرده بی یار و دیار 
روی دوشت بار هجران 
برجبینت خط پیری 
ابروان پیچیده با مویی سپید 
دیده بر آسمانها دوختی
من به یاد دارم ترا کنج اطاق
با تنی رنجور و بیمار
بی کس و بی همزبان
 دل به دیدار دیارت داشتی 
من به یاد دارم پدر 
 چهره شکسته از درد تو را 
 قطره غمبار هر اشک تو را 
من به یاد دارم پدر 
قصه نبرد بی شمشیر را 
 قصه شکستن یک مرد را 
من به یاد دارم پدر 
  من به یاد دارم پدر


  بابک اسحاقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.