(با
اجازه از ایرج میرزا و عارف نامه اش )
سپند جانم سلام
بر روی ماهت ........ هزاران
بوسه هم بر خاک راهت
سلامی داغ و تازه
باب دندان .......... چو
نان بربری در شهر تهران
سلامی گرم از
قلبم به قلبت ......... در
این سرمای ظلمت بار غربت
همین غربت که بر
جان خزیده ........ به
دور سینه ام تاری تنیده
همین غربت که با
سرمای سوزان ......... بهار
عمر من کرده زمستان
ولی جانا سپند
ما کی بسازیم ....... چرا
از غربت و غم ما هراسیم
که رنج زندگی تن
پوش مرد است ....... که
مرد با رنج و سختی سر بلند است
رسد روزی که این
غربت سرآید ........ به
میهن نور آزادی بتابد
اگر امروز به
غربت خانه کردیم ....... بدان
روزی به میهن باز گردیم
رویم روزی به
سوی خاک ایران ........ سرای
عاشقان و سربداران
در آن روز من
بگیرم راه دربند ........ تو
هم سوی فاطی جون شهر مشهد
عجب حال و هوائی
داره برگشت ........ ری
و شیراز و بم البته مشهد
سپند این دل هوای
یار داره ......... هوای
دیدن دلدار داره
دل و دلدار ما
سردار ایران........ همه
دنیای ما دیدار ایران
......................
.....................
ببخشا ای سپند
صد شکوه کردم ....... دل
برگ گلت آزرده کردم
هنوز کرده نکرده
من سلامت ......... گشودم
سفره دل را برایت
ببخش بر من تو
این زیاده گوئی ........ دلی
پر درد دارم من زدوری
بیا بگذر از این
شکوه پرانی ......... بگو
حالت چطور است جان جانی
بگو از حال بار
و بارگاهت ......... ز
فرزندان و هم اهل و عیالت
بگو حال مگی خانم
چطور است ........ بساط
کار و کسبت جور جور است
بگو آیا شب شعر
روبراه است ........ شبهای
شعر و شعر خوانی براه اشت
بگو تو میوه ایی
بر بار نداری ........ کتاب
دیگری در کار نداری
که من پالپال به
دنبال تو هستم .......... مرید
و تشنه شعر تو هستم
مبادا شعر خود
پنهان نمایی ........ فقط
از بهر قلب خود سرایی
که ما اینجا پر
از شور و شراریم .......... همه
وقت دیده بر دست تو داریم
مبادا روی خود
از ما گرایی .......... تو
این چشمه از این تشنه ربایی
دگر آنکه شنیدم
بانگ کردی ......... سراغ
از بابک دل تنگ کردی
شدم خوشحال و
جانی تازه کردم ......... نشاط
و وجد بی اندازه کردم
تو گویی موسی از
بالای سینا .......... تلفن
کرده بر قوم یهودا
اگر چه من بر
موسی نبودم ........... به
زیر کوه سینا هم نبودم
ولی بی شک تو آن
موسی تباری .......... کلام
تو کلام آسمانی
به هر شعرت غمی
از داغ میهن ........... تو
دلگیر از بلای باغ (ه)میهن
به هر واژه سفر
در مهر پارسی ........... تو
غوغا می کنی در شعر پارسی
تو ای بنشسته در
باغ مسیحا .......... کنار
نادر و سهراب و نیما
الا جانا سپند
جانم فدایت ......... فدای
واژه های هر کلامت
چون تا اینجا
رسید این نامه من ......... کم
آمد گه به گه قافیه من
اگر اینجا و آنجا
وزن در رفت .......... زمن
خرده مگیر استاد ، در رفت
که گر چه شعر من
وزنش نهیف است ......... گه
و گاهی دو بیتی بی ردیف است
ولی هر بیت آن
احساس ناب است .......... اگرچه
قافیه گاهی خراب است
بیا جانا سپند
بر ما ببخشا ......... اگر
قافیه هایم نیست برجا
چه فرقی می کند
آئینه و سنگ .......... مهم
جان کلام باشد نه آهنگ
دگر آنکه سپند
آزرده ام من ......... ز
دست تو کمی رنجیده ام من
که گر چه تو سراغ
از من گرفتی ........ هوای
کوچه باغ من گرفتی
ولی افسوس که رو
از من گرفتی ........ زدوستانم
سراغ از من گرفتی
مگر من خانه و
کاشان ندارم ......... عیال
و منزل و سامان ندارم
نمی دانی که
روزها من چه کردم ......... جلوی
تلفن چمباتمه کردم
به هر زنگی بسویش
خیز کردم .......... دو
گوش خود چو خر من تیز کردم
که می آید زآمریکا
ندائی .......... رسد
از کوی تو شایدصدائی
ولی از تو نیامد
پیامی .......... نه
فکسی و نه یک خط و کلامی
به خود گفتم که
شاید قهر کرده .......... که
دنیا را برایم زهر کرده
ولی هر چه به خود
اندیشه کردم ....... ندانستم
به تو اخر چه کردم
چرا باید سپند
از ما رمیدن .......... چو
اسپندی از این آتش جهیدن
چرا باید زمن
دوری نمائی .......... مگر
جانا سپند تو رو نمائی
تو که دانی که
گوش من به زنگ است ....... برای
دیدنت دل تنگ تنگ است
بیا و سوی این
بابک سفر کن ......... بر
این محتاج خود هم یک نظر کن
تلفن گیر و من
را با خبر کن ........ بیا
و سکه ائی بهرم هدر کن
مبادا ای سپند
از من گریزی .......... به
جام قلب من غم را بریزی
.............................
.............................
بیا حالا پس از
شکوه شکایت .......... بگویم
من زخویش چندی برایت
در این شهر اسیر
جنگ و ویران .......... از
این خونهای جاری در خیابان
از این وحشت که
در دلها روان است .......... پس
هر کوچه ائی بمبی نهان است
عرب هر جا یهودی
را ببیند ........... چو
گل او را زهر شاخه بچیند
گرانی می کند
اینجا قیامت ........... ولی
جان بشر ارزان و راحت
به صبح از خانه
رفتی با شر و شور .......... به
شب شاید تو باشی در دل گور
کسی فردا دگر در
سر ندارد ........... دگر
اینجا کسی فردا ندارد
گهی سوریه گه از
مرز لبنان .......... دمی
از اردن و یک دم از ایران
هم از سوی عراق
و هم زسودان .......... همه
شمشیر به دست و خون به چشمان
به دنبال سر و
جان یهودند ............. برای
کشتن ما در کمینند
پس از هیتلر شه
خوانخوار آلمان .......... کنون
نوبت رسیده بر مسلمان
رها گشتیم اگر
از دست نازی ........... بیافتادیم
به دست قهر تازی
نمی دانم چرا
باید چنین کرد ........... یهودی
را به دار خشم و کین کرد
چرا این قوم به
هر جائی سفر کرد ........... در
آخر باید او را در به در کرد
اگر روزی مرا
آخوند بدر کرد ......... مرا
چون مرغکی بی بال و پر کرد
به امروز هم عرب
بر من جفا کرد ........... ببین
اسلام به این بابک چه ها کرد
بیا جانا سپند
بر تو بخوانم ........... همه
جان کلام در این بیانم
که آن را خواندم
از شیخی به شیراز .......... که
این جان کلام است با دو صد راز
نه در غربت دلم
شاد از هوایش .......... نه
روئی در وطن با خاطراتش
کنون خواهم که
با این ناله من ........... به
پایان هم رسد این نامه من
پس از درد و دل
و پرچانگی ها ......... زغم
ها گفتن و دل پارگیها
زدور می بوسمت
با روی خندان ........... اگر
چه حال و احوالم پریشان
الا جانا سپند
در آخر کار ......... خدا
باشد ترا یار و نگهدار
اگر روزی بکردی
یاد یاران ........... به
خلوت کن تو این نامه نمایان
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.