۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

یاری


خاک ایران تیره گون شد خشم مردان را چه شد
بر دل میهن پرستان عشق ایران را چه شد


می کشند تیغ ستم بر گردن یاران کنون
شیر خرم دین کجا و قهرمانان را چه شد


یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد


روزگاری شهر ما هم شهر یاران بود و بس
در کنار هر گلی صد شمع سوزان بود و بس


بنگر اینک نوبت عاشق کشی ها گشته است
عشق پاک لیلی و مجنون حیران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهر یاران را چه شد


می دگر نایی ندارد تا که دلداری دهد
می کجا مستی فزاید تا که بیداری دهد


خانه خیام و جام مولوی از می تهی است
من نمیدانم که شهر و کوی مستان را چه شد


زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد


حکم دین است و کتاب تازیان دستورمان
برسر سینه زدن ها هم شده آئین مان


زاهد نعلین به پایی حکم شاهی می‌کند
در شگفتم آن شکوه و فخر شاهان را چه شد


گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد


روزگاری رستمی بود و دلش عشق دیار
شاه شاهنامه به یاد آوردمان آن روزگار


کو کجا شد رستم این روزگار در کارزار
در کف ایران بزرگان و دلیران را چه شد


صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخواست
عندلیبان چه پیش آمد هزاران را چه شد


دل ز ایزد من بریدم ره به وجدان می برم
دست یاری را کنون من سوی شیطان می برم


پس کجا شد مهر یزدان در دل این مردمان
دین مهرانگیز عشق و کیش خوبان را چه شد


حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد 
 
بابک اسحاقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.