وطن ای روح من
بی کس درافتادیم
وطن ای قلب من
در غم درافتادیم
در این غربت
زتنهائی و ناچاری
به پای نامردان
عالم ما در افتادیم
وطن ای خوب من
با من سخن گو
زیارانم بگو بی
تن درافتادیم
وطن ای پر زخون
از خود سخنگو
که ما بی موطن و
بی خاک درافتادیم
وطن ای نازنین
از مادرم گو
که اینک بی کس
و تنها درافتادیم
وطن از اشک یارانم
به من گو
که بی یاران و
بی سامان درافتادیم
وطن از ننگ خود
کرده به خود با من سخن گو
که بیرون شدیم
از چاله و در چاه درافتادیم
وطن ای دین من
اینجا غریبم چه کنم
زموطن ما جدا
گشتیم و بر غربت درافتادیم
وطن خیام بی باده
بنال از غم
که پایان یافت
شادیها و در غم ما درافتادیم
وطن بابک فدای
اشکهایت گریه کن
که از غم ویرانیت
گریان و نالان ما درافتادیم
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.