*به مادرم*
مادرم آن لحظه
که در بیمارستان کوروش
بروی تخت زایمان
از درد فریاد می
کشیدی
و زندگی را همرا
با غمها و شادیهایش
به من هدیه میکردی
برای اولین بار
اشکهایت را دیدم
و چشمهای غمگینت
را
و چه با محبت به
من مینگریستی
آری آنروز با هم
می گریستیم
و آن لخظه که در
خانه محقرمان
به دور سفره ای
فقیرانه
با چند تکه نان
و پیاز
دلهای گرسنه
فرزندانت را سیر می کردی
چشمهایت را می
دیدم
که آرام آرام می
گریست
آری آنروز نیز
اشکهایت را دیدم
و نیمه شبهائی
که در کنار پنجره
به انتظار پدر
لحظه ها را شماره میکردی
و تنها مونس
تنهائیت
صدای جیرجیرکها
بود
اشکهایت را می
دیدم که بی اختیار سرازیربود
و آری مادر
من بارها اشکهایت
را دیدم
اشکهائی که از
ابر بدبختی
برگونه هایت می
بارید
و زمانی که بیماری
آسم
چون هیولائی ترا
در برگرفت
من صدای نفسهایت
را به یاد دارم
که تا صبح با
شمارش آن به خواب میرفتم
و آنروز که بر
روی تخت بیمارستان
بالنهای اکسیژن
هوای زندگی را
به ششهایت می
رساند
و صورت لاغر و
چروکیده ات
در پشت آن پنهان
شده بود
من اشکهایت را
دیدم
اشکهائی که با
من سخن می گفت
اشکائی که هر
قطره اش
ذره ای از وجودت
بود
و آه از این آسم
لعنتی
که هیچگاه رهایت
نکرد
حتی در عروسی
دخترت
و من باز هم
اشکهایت را دیدم
و لحظه جدائیمان
را نیز بیاد دارم
لحظه ای که در
آغوش گرمت
سرود جدائی را
می خواندم
و آخرین بوسه ها
را بر وری گونه هایم میکاشتی
اشکهایت را دیدم
و باز هم آن لحظه
با هم می گریستیم
و بعد از آن دیوار
غربت میان ما بود
و فقط در پشت این
دیوار
امید من نامه
های زیبایت بود
آری وقتی نامه
هایت را می خواندم
و غم دوریت را
احساس می کردم
با آنکه ترا نمی
دیدم
ولی بخدا قسم
اشکهایت را می دیدم
اشکهائی که دیگر
بدان عادت کرده بودم
و بعد از این همه
سال
سالهائی که با
اشکهای تو زندگی کردم
با اشکهایت
خندیدم
و با اشکهایت
گریه کردم
به خود می گویم
پس چرا هیچگاه
خنده هایت را
ندیدم
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.