۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

من اشکهایت را دیدم


*به مادرم*

مادرم آن لحظه که در بیمارستان کوروش
بروی تخت زایمان
از درد فریاد می کشیدی
و زندگی را همرا با غمها و شادیهایش
به من هدیه میکردی
برای اولین بار اشکهایت را دیدم
و چشمهای غمگینت را
و چه با محبت به من مینگریستی
آری آنروز با هم می گریستیم
و آن لخظه که در خانه محقرمان
به دور سفره ای فقیرانه
با چند تکه نان و پیاز
دلهای گرسنه فرزندانت را سیر می کردی
چشمهایت را می دیدم
که آرام آرام می گریست
آری آنروز نیز اشکهایت را دیدم
و نیمه شبهائی که در کنار پنجره
به انتظار پدر لحظه ها را شماره میکردی
و تنها مونس تنهائیت
صدای جیرجیرکها بود
اشکهایت را می دیدم که بی اختیار سرازیربود
و آری مادر
من بارها اشکهایت را دیدم
اشکهائی که از ابر بدبختی
برگونه هایت می بارید
و زمانی که بیماری آسم
چون هیولائی ترا در برگرفت
من صدای نفسهایت را به یاد دارم
که تا صبح با شمارش آن به خواب میرفتم
و آنروز که بر روی تخت بیمارستان
بالنهای اکسیژن هوای زندگی را
به ششهایت می رساند
و صورت لاغر و چروکیده ات
در پشت آن پنهان شده بود
من اشکهایت را دیدم
اشکهائی که با من سخن می گفت
اشکائی که هر قطره اش
ذره ای از وجودت بود
و آه از این آسم لعنتی
که هیچگاه رهایت نکرد
حتی در عروسی دخترت
و من باز هم اشکهایت را دیدم
و لحظه جدائیمان را نیز بیاد دارم
لحظه ای که در آغوش گرمت
سرود جدائی را می خواندم
و آخرین بوسه ها را بر وری گونه هایم میکاشتی
اشکهایت را دیدم
و باز هم آن لحظه با هم می گریستیم
و بعد از آن دیوار غربت میان ما بود
و فقط در پشت این دیوار
امید من نامه های زیبایت بود
آری وقتی نامه هایت را می خواندم
و غم دوریت را احساس می کردم
با آنکه ترا نمی دیدم
ولی بخدا قسم اشکهایت را می دیدم
اشکهائی که دیگر بدان عادت کرده بودم
و بعد از این همه سال
سالهائی که با اشکهای تو زندگی کردم
با اشکهایت خندیدم
و با اشکهایت گریه کردم
به خود می گویم
پس چرا هیچگاه
خنده هایت را ندیدم


 بابک اسحاقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.