شبی آمد خدا در
خواب نازم ..................نشست
با من سر راز و نیازم
شرابی بود و نان
سنگگی داغ ................نشستیم
گوشه دنج ته باغ
دو سه پیمانه و
سازی و آواز ................به
مستی شد خدا گوینده راز
به من گفت از شما
من دردمندم ..............بگو
من با شما آخر چه کردم
چرا باید زخود
آئین درآرید .......................
به نام من کتاب و دین درآرید
اگر خواهم به
دنیا من نگاهم ......... بدان
موسی و عیسی را نخواهم
چرا تیغ محمد را
بجویم .......................... اگر
خواهم کسی آید بسویم
نه انجیل و نه
تورات و نه قرآن ........................نبوده
دفتر من ناشر آن
همه کار ریا
کاران و رندان ...................به
هر دوران ظهور این رسولان
رگ خواب زمان در
دست آنان ...............ستون
جاهلان هم پشت آنان
گهی بر من نهادن
نام الله........................شدیم
غارتگر و یاغی صحرا
گهی هم ما شدیم
بابای عیسی........... به
شد مریم به عقد وصیغه ما
گهی در مصر به
همراهی موسی ................در
آوردیم پدر از پیر و برنا
محمد را شدیم
زنباره او...............................رئیس
درب روسپی خانه او
به هر جا یک زنی
را زیر سر کرد ....................به
نام بنده یک آیه در کرد
اگر اون عاشق نه
ساله ها شد ............. چرا
عقدش به نام من روا شد
چرا باید به نام
من بجنگید ..............................
دهانها را به نام من ببندید
که بنده گر خدایم
بی نیازم ...................................نه
پایان و نه آغاز پیازم
نمازه و روزه کی
خواهم زیارم ..................قمه
بر سر زدن کی بوده کارم
اگر از تن جدا
کردید شما سر ..............................چرا
نعره زنید الله و اکبر
بدان آیین من
زور و جفا نیست .............که
این دیوانگی ها کار ما نیست
که راه من بود
مهر و سعادت ......................کجا
راه جهاد است و شهادت
کجا گفتم که من
خانه ندارم......................سرم
را من کجا شب ها گذارم
خدا را کی سرای
و خانه باشد ......................کنشت
وکعبه و بتخانه باشد
بیا از ما درآر
این دست آخر .............................بکش
از ما برون جان برادر
غلط کردم که آدم
آفریدم .....................................به
جان مادرم دیگر بریدم
خدا پیمانه آخر
به لب بست .......سپس
خسته دو چشمانش به هم بست
سکوتی بود و از
دور ناله زاغ ......................
خدا و من نشسته گوشه باغ
به خود گفتم عجب
پس این خدا بود.................ندانستم
چه با من آشنا بود
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.