بوی خون می آید
امشب از فضای کوچه ها
ناله ها گم گشته
در نای و نوای سینه ها
مادری می جوید
امشب کودکش را بی صدا
در میان آتش خشم
و سریر کینه ها
بوی ناله بوی
باروت بوی آه
سر به سر باران
غم می بارد از ویرانه ها
سینه ها صد پاره
دلها پر زدرد
مردها سر در
گریبان غصه ها بی انتها
هر کناری مادری
داغ عزیزی دیده است
جای شادی می رسد
بانگ عزا از خانه ها
وای از این جشن
جنون کینه ها
آه از این غرقه
به خون گلدسته ها
داد از این جور
و جفا با نام دین
وای از این خاری
که رفت بر دیده ها
کیش اهریمن به
ما شوریده است
وای از این کیش
و از این دیوانه ها
جوهر مردانگی
در خون ما خشکیده است
ورنه تخت اهرمن
را خرد و ویران بایدا
در جواب های او
صد هوی ما باید شود
بر صلیب خشم ما
تن لاشه ددزاده ها
تا به کی بر دوش
ها تابوت یاران برکشیم
اشک حسرت تا به
کی بارد بروی گونه ها
سوز از این تازه
جوان ها زیر خاک
خاک آغشته به
خون لاله ها
خسته ایم ما خسته
از این مرگ و میر
خسته از جنگ و
جدل با سایه ها
خسته از دیوار
حق بشکسته بر ایمانمان
خسته از دیدار
مرگ و اشک و خون در جویها
خسته ایم ما خسته
از این بوی خون
خسته از بار
گران بر شانه ها
خاک میهن غرقه
در خون جوانان گشته است
تا به کی باید
که سیرابش کنیم با ناله ها
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.