اگر تاریکی حاکم
بر دل ماست
اگر آزادی دور
از خانه ی ماست
اگر این سرنوشت
تیره ی ماست
چرا نامی زفرداها
برآریم
چرا دستی بدست
هم گذاریم
اگر خود کرده
را تدبیر بی جاست
اگر این قصه ی
از ماست بر ماست
برای چشت اگر
خنجر مهیاست
چرا باید رهائی
را بجوئیم
به امید چه کس
این ره بپوئیم ؟
اگر مرگ و جهاد
کیش و ره ماست
همه فرهنگ
ما سینه زنی هاست
اگر این کیش تازی
لایق ماست
!چرا باید
زشهنامه بخوانیم
!چرا باید که از
رستم بدانیم
زن ایرانی گر در
بند دد هاست
اگر خاموشی ،کار
و پیشه ی ماست
سکوتی تیره گر
بر چهره ی ماست
چرا باید بخود
اینسان ببالیم
بتن پیراهن غیرت
ببافیم
اگر غربت نشینی
چاره ی ماست
غریبانه ترین
دل ها دل ماست
فرار از خانه
گر حل معماست
چرا سر در ره
میهن دهیم ما
چرا خنجر تن دشمن
نهیم ما
اگر عاشق کشی
رسم زمان هاست
اگر مجنون جدا
از عشق لیلاست
اگر لیلا هنوز
تنهای تنهاست
چرا باید همی
عاشق شویم ما
چرا در راه عشق
مجنون شویم ما
اگر اینجا برادر
دشمن ماست
بهم بیگانه بودن
ملت ماست
اگر آفت بجان
و ریشه ی ماست
چرا باید به این
دنیا بنازیم
چرا باید که با
بودن بسازیم
اگر ایران سرای
و خانه ی ماست
اگر عشق به میهن
مونس ماست
اگر ایرانی بودن
خواهش ماست
چرا باید چرا
باید جدائی
چرا باید چرا
باید جدائی
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.