قبیله
بنی قریظه یکی از قبایل یهودی ساکن مدینه
بودند که به اتهام
واهی
خیانت به دستور پیامبر اسلام در یک شب سر
هفت صد تن از
آنان
به دستور علی ابن ابی طالب داماد پیامبر
و زبیر یار نزدیک
رسول
الله از بدن جدا گردید اموال آنان به غارت
رفت و زنان و کودکان
آنان
به بردگی فروخته شدند . زن
رهبر این قبیله به نام ریحانه را محمد
همان شب به خیمه
اش برد
بنی
قریظه قوم بی آزار .......................مردمان
خاکی و پر کار
مدینه
از وجودشان زیبا ....................کارشان
کشت دانه خرما
خیمه
هایشان گرچه در صحرا ..............
روح قلبشان زاده دریا
آری
آنها بنی قریظه اند ..........................
یهودی پاک مدینه اند
به
خاک کسی نظر نبردند ....................زنخل
کسی هم نچیدند
ولی
به ظلم و زور بدکیشان .................
نهاده جامه عزا برجان
چرا
که قوم پاکیزه موسی ......................
دل نداده به حیله الله
گرچه
تازی فتاده در رویا ..................
همه در چنگ دیوک صحرا
بنی
قریظه یار آزادی ......................
جدا گشته از کیش بیدادی
نپوشد
به تن جامه مار ها .................
نیاید به کیش دد و دیو ها
به
بالین کی آورد کودکان ........
به پیری هم آغوشی با نوجوان
نبریده
سر از تن یارها .................................
بنام خداوند جبارها
به
خشم و به زور ستمکارها.........نکرده
مسلمان ده و شهر ها
بنی
قریظه قوم روئین تن ................جدا
گشته از کیش اهریمن
ولی
جنون خلق اهریمن .................
کمر بسته بر قتل روئین تن
تا
که لبریز کند ز خون جویها .................
زخون یهود پر کند رودها
علی
و زبیر این دو جلادها ...................
زدن گردن خسته مردها
شبی
تیره و تار و بی فردا ............
شن های داغ و تشنه صحرا
سر
های جدا گشته از تن ها ................
قتل عام و محشر کبری
کشتن
و جهاد بی معنا ..........................
قتل و غارت به یاری الله
حرف
آغاز و آخر است اینجا .....................
خنجر آخته رسول الله
شبی
تیره و تار و بی فردا .........
قوم بی کس و خسته موسی
برق
شمشیر خونی مولا ...................
خون ریخته در پهنه صحرا
گوشه
دنجی کودکی تنها ..................
خیره بر دست خونی مولا
سپس
طبق آئین ثارالله ....................
مادران همه به خیمه مولا
شبی
تیره و تار و بی فردا .............
شب دشنه و خنجر و گرز ها
شب
خون و اشک و شب یادها .....
یهودی در آن شب دم تیغ ها
زمان
کی برد از جهان یادها ..... به
روزی که در خون شدند یارها
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.