۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

خاک ویران




من از ویرانه خاک کهنه بیداد می آیم
اگر خاموش خاموشم لب فریاد می آیم


من از گوشه کنار خانه ارواح می آیم
توان در جان من مرده ولی چون باد می آیم


مپرس از من خبر از شهر و از ایران ویرانم
که من از شهر غم سوی دهی آباد می آیم


مخند بر چهره زارم به این روی دل آزارم
که من از ترس و بیم خنجر جلاد می آیم


منم آهوی آزادی به تن زخمی ز نادانی
دل خونین ز بین پنجه صیاد می آیم


نمی دانی دل و جانم ز خود کرده پریشان شد
من از قوم پشیمان خجل آباد می آیم


ندانستی که آن شیرین وطن کوهی ز غمها شد
کنون بی تیشه و خسته پی فرهاد می آیم


غریو شادی و مستی درون خانه ها مرده
به مانند دگر یاران دل نا شاد می آیم


زمانی آن دیار روئین تن و خاک دلیران بود
من امروز از کنار آنچه شد بر باد می آیم


وطن گنجینه ای از خاطرات کودکی ها بود
به دوشم کوله باری زین درّ در یاد می آیم


نمی دانم دگر راهی به سوی خانه می یابم ؟
اگر یابم من آن روز عاشق و آزاد می آیم


بروی میهنم آن روز گل و پروانه می بارد
که من آن روز بسوی میهن آبادم می آیم


بابک اسحاقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.