۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

بسیجی


بسیجی ریش خود را زیر و رو کرد.................... سپس اخمی به پیشانی فرو کرد
خمار از نشئه تریاک دیشب .............................. یواشی باده ای هم در سبو کرد
بسیجی در ته جیب گشادش ............................... پی زنجیر و چاقو جستجو کرد
کنون قبل از نماز وحشت خویش ................................ به آب دیده ملت وضو کرد
نمازش را سر سجاده ظلم ................................. به جا آورد و سوی قبله رو کرد
چماقش را که دین و قبله اش بود .......................... ستایش کرد و با او گفتگو کرد
سر راهش به آئینه نظر کرد................................ نگاهی شاد ومستانه به او کرد
به خود گفتا که من شاه جهانم ............................. از این اندیشه بادی در گلو کرد
به سوی کوچه شد با فخر بسیار.............................. به دل روز پر از خون آرزو کرد
جمال کوچه ویران شد زرویش ........................ در آن لحظه که سوی کوچه رو کرد
بسیجی در پی گلهای خندان ..................................... بسان روبهی دزدانه بو کرد
به هر جا ساقه آزادگی دید .................................... به ضرب تیغ خود او را درو کرد
سر آزاده ایران جوان را ............................................. به چاه تیره ظلمت فرو کرد
پریشان روی و بادستان پر خون ........................... شبانه خسته سوی خانه رو کرد
بسیجی مست و شادان از چنین روز.................. زخون دستان خود را شستشو کرد


بابک اسحاقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.