۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

روسپی



الا ای روسپی جانم به قربانت
به قربان همه پاکی ایمانت
چرا از کرده ات چشمت پر از شرم است
چرا از تن فروشی بهر نان روحت پر از درد است
چرا شرمنده و مبهوت و بی جانی
مگر از ما و از دنیا نمی دانی
در اینجا ملتی ناموس خود را زیر و رو کرده
چرا باید بیاندیشی که کارت مایه ننگ است
تو تن را بهر نان دادی و اینجا
مردمی دین و شرف را بر فنا دادند
در این بازار که تو تن را فروشی
یکی کارش شده میهن فروشی
یکی هم در پی آدم فروشی
یکی دین را کند کالای بازارش
یکی هم دخترش را کرده کالایش
جوانی از فروش کلیه گوید
یکی هم جان خود را داده بالایش
برای لقمه ای آکنده از حسرت
تو هم تن را بدادی دست خواهانش
الا ای روسپی ای بی پناه تن فروش
بهر نان کودکانت
نان آغشته به جانت
ناله های بی امانت
بهر درد بی دوایت
بی خجالت تن فروش


بابک اسحاقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.