من امشب در غروب
غربت انگیزم
سوار اسب رویائی
آزادی
به سوی میهن
خود باز می گردم
و بر خاک گوهر
افشان ایرانم
زجان و دل هزاران
بوسه می کارم
و سر بر سینه
این مهربان مادر
چو آهو بره
ای آرام می گیرم
آری امشب من سوار
رخش رستم
هفت خان غصه ها
را پشت سر خواهم نهاد
و همره لشکر
پیروز ایران
سوی میهن باز
خواهم گشت
من امشب چون
درفش کاویانی
چون یکی پیکان
آرش
سر کش و زوزه
کشان
از کمان بیرون
جهیده
و بر مرزهای
ایران فرو خواهم نشست
من امشب اشک دور
افتادگان را
هم ره خود سوی
ایران باز می آرم
تا که چون سیلی
ستم را
از در و دیوار
ایران تا ابد شویم
من امشب کوه
دوری و جدائی را
ز بهر نازنین
ایران شیرینم
چنان ویرانه
گردانم
که این چرخ
فلک بیند
که من فرزند
ایرانم
آری ای هم میهنان
من امشب هم ره
باد بهاران
هم ره اشک
غریبان هم ره غربت نشینان
سوی باران سوی
جانان
سوی آن خاک
دلیران
سوی حافظ سوی
سعدی
از پی میهن
پرستی
سوی ایران میروم
آری امشب ای
برادر عزم یاران کرده ام
جان خود در کف
نهاده وقف ایران کرده ام
من در این غربت
نشینی صد حقارت دیده ام
از رفیق و
نارفیق هم من خیانت دیده ام
ای برادر کس نمی
داند چه غم ها دیده ام
لب فرو بستم
ولیکن صد جنایت دیده ام
آری امشب ای
برادر عزم ایران کرده ام
همرهم گردید
ای هم میهنان
همرهم آئید
ای آزادگان
لشکر ایران
پرستان عزم ایران کرده است
کوله بار خود
نوای آه یاران کرده است
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.