۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

زنگ خطر




یکی گفتا زخشم آیت الله
چو دیده شعر نفرین نامه ام را 


سپس گفتا سرت بالای دار است
که بر چشم ددان شعرت چو خار است 


بدان خنجر بدست دشمنان است
به من گفتا که جان در میان است 


بگفتا نایبان دین الله
به دلها کینه ات را کرده اند جا 


که کفر است آنچه می آید به فکرت
امام آزرده گردیده ز شعرت 


از این پس باید آرام باشی
ویا در نوبت اعدام باشی 


تو باید بنگری دور و برات را
که رهبر بی گمان خواهد سرت را 


به من گفتا مگو میهن اسیر است
در آنجا پاسخ آزادی تیر است 
مگو این کیش تازی بهر ما نیست
مگو این دین به جز مکر و ریا نیست 


مگو الله بت تازی زسنگ است
مگو سجده به آئینش چه ننگ است 


مگو بر ملت ایران چه آخر
حسین در کربلا بوده دلاور 


چرا باید بکوبیم بر تن و سر
دو تازی گر جدا کردند زهم سر 


چرا سر را کنیم خونین به دشنه
که یارب این حسین گردیده تشنه 


مگو بر ما چرا باید فلاکت
اگر خواسته علی تخت خلافت 


مگو قرآن حدیث عشق زنهاست
مگو زنبارگی در خون اینهاست 


به من گفتا بکش زین عایشه دست
مگو نه ساله رفته خانه بخت 


مگو دیگر به زور خنجر خام
بیافتاده وطن در چنگ اسلام 


دهان مگشا زمهر مام ایران
مگو در راه میهن میدهیم جان 


مگو از رستم و خون سیاوش
زتوران و کمان و جان آرش 


زکیش مهر و خرمدین بابک
ز زرتشت و ره مانی و مزدک 


مگو اهریمن حاکم شد به میهن
مگو آلوده گشته خاک میهن


بکش تو دست ازاین شکوه گلایه
مکن جنگ و جدل با این زمانه 


برون آر جامه جنگیدن از تن
اگر خواهی سرت را روی گردن 


به او گفتم که میهن بی پناه است
اگر خاموش نشینم من گناه است 


نمیگویم همه شیپور و بوق است
اگر گویم نمی ترسم دروغ است 


ولی گفتا به من استاد طوسم
که گشته آن سخن آویز گوشم 


دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود 


همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که ایران به دشمن دهیم 


بابک اسحاقی 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.