در روزنامه ها خواندم گنجشکها از تهران رفته اند
علت آن را هم
آلودگی هوا خواندند
دلم به حال باغچه
خانمان می سوزد
و درخت گیلاس
همیشه آشنای آن
که سایه باغچه
بود و محفل گنجشک ها
پدرم به خنده می
گفت
باغچه خانه ما
میخانه گنجشکهاست
و من در حسرت
گیلاسهای بالای درخت
به گنجشکها می
نگریستم
مادرم صبح آفتاب
نزده
به باغچه آب
میداد
و بوی خاک مرطوب
از روزنهای
پنجره
دزدکی به زیر
لحافمان می آمد
و روحمان را
قلقلک می داد
دلم به حال باغچه
خانمان می سوزد
که معدن خاطراتم
بود
من رازهای
کودکی ام
مستانه شبهای
جوانی ام
شیرین ترین
لحظات عشقم
در میان همین
خاک های باغچه روییده بود
من حتی اولین
شعرم را
در ریز همان درخت
گیلاس گفته ام
اگر باور ندارید
از گنجشکها بپرسید
آنها شاهدان من
هستند
آنها همیشه آنجا
بودند
دلم بحال باغچه
خانمان می سوزد
که امروز تنها
ترین باغچه دنیاست
سکوت این باغچه
دهشت زاست
آدم ها از باغچه
بریده اند
گنجشکها هم از
آن رخت بر بسته اند
خاک باغچه دیگر
مرطوب نمی شود
مگر با اشکهای
درخت گیلاسمان
ریشه ها در خاک
خشکیده است
آفتاب نمی تابد
باران لجاجت می کند
آه ............باغچه
دارد می میرد
گنجشکها چرا
رفتن
گفتند که از
آلودگی هواست
و من می گویم
شاید اندیشه ها آلوده بود
شاید دندان
عقلمان را کرم خورده بود
و شاید ذهنمان
آلوده حوادث بود
آهای گنجشکهای
خود تبعیدی
شما نه شرقی
بودید و نه غربی
نمی دانم شاید
بهایی بودید
و شاید هم بی
حجاب پرواز می کردید
و باز می گویند
از آلودگی هواست
و من می گویم
شاید اکسیژن آزادی در هوا کم بود
برگردید به خانه
گنجشکها
شاید فقط شمارا
شلاق بزنند
و شاید هم کمی
ارشادتان کنند با سنگسار
مگر نمی دانی
اینجا سنگ است پاسخ آزادی
دلم به حال
گنجشکها هم می سوزد
دلم به حال درخت
گیلاسمان
دلم به حال مادرم
دلم به حال خودم
دلم به حال دنیا
می سوزد
و از همه بیشتر
دلم به حال باغچه خانه مان می سوزد
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.