۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

خونه


خونه این خونه ی ویرون
 واسه من هزار تا خاطره داره
 خونه این خونه ی تاریک
 چه روزایی رو به یادم میاره
اون روزا یادم نمیره
 دیوار خونه پر از پنجره بود
 تا افق همسایه ی ما
 دریا بود ، ستاره بود ، منظره بود
خونه ، خونه جای بازی
 برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه بیداری
 پر سایه واسه خواب بود
پدرم می گفت : قدیما
 کینه هامون رو دور انداخته بودیم
 توی برف و باد و بارون
 خونه رو با قلبامون ساخته بودیم
 خونه عشق مادرم بود
 که تو باغچه ش گل اطلسی می کاشت
 خونه روح پدرم بود
 چیزی رو همپای خونه دوست نداشت
 سیل غارتگر اومد
 از تو رودخونه گذشت
پلا رو شکست و برد
 زد و از خونه گذشت
 دست غارتگر سیل
 خونه رو ویرونه کرد
 پدر پیرمو کشت
 مادر و دیوونه کرد
 حالا من مونده م و این ویرونه ها
 پر خشم و کینه ی دیوونه ها
 من زخمی ، من خسته ، من پاک
 می نویسم آخرین حرفو رو خاک
 کی میاد دست توی دستم بذاره
 تا بسازیم خونه مون رو دوباره

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.