۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

کولی


شب من پنجره ای بی فردا
 روز من ، قصه ی تنهایی ها
مانده بر خاک و اسیر ساحل
ماهی ام ، ماهی دور از دریا
 هیچ کس با دل آواره ی من
 لحظه ای همدم و همراه نبود
 هیچ شهری به من سرگردان
 در دروازه ی خود را نگشود
کولی ام ، خسته و سرگردانم
 ابر دلتنگ پر از بارانم
 کولی ام ، خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
پای من خسته از این رفتن بود
قصه ام قصه ی دل کندن بود
دل به هر کس که سپردم دیدم
 راهش افسوس جدا از من بود
صخره ویران نشود از باران
 گریه هم عقده ی ما را نگشود
آخر قصه ی من مثل همه
 گم شدن در نفس باد نبود
روح آواره ی من بعد از من
کولی در به در صحراهاست
می رود بی خبر از آخر راه
همچنان مثل همیشه تنهاست
کولی ام خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
کولی ام خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.