حکایت نهائی است
این سرزمین ..... قلب
پر تب و تابی است این سرزمین
سرای مهر پاک
اهورائی است ..... خاک
زرتشت و مانی است این سرزمین
گهی هم به زیر
پای اهریمن ...... یا
که در دست ماری است این سرزمین
هرکه خواهد به
خانه اش تازد ...... چه
بی یار و نوائی است این سرزمین
گهی تازی و گه
مغول حاکم است ..... به
دیده اشک و خاکی است این سرزمین
به هر دم سرش زیر
تیغ کسی ...... چه
قربانی نابی است این سرزمین
بلرزیده پیر سخن
در زمین ...... چو
دیده چه بیماری است این سرزمین
تو گوئی که غیرت
در این شهر نیست .... زشیران
دلان خالی است این سرزمین
بباید دگر شاه
شهنامه ای ....... که
بیدی به یک بادی است این سرزمین
ندارم دلیری دگر
در کفش ...... پی
رستم زالی است این سرزمین
کجا سر بلند اورد
این سرزمین ...... چو
در پنجه تازی است این سرزمین
بهر گوشه هر لحظه
ای بنگری ..... زاین
کیش بد بیاری است این سرزمین
دریغا که اینگونه
ویران شود ...... دیار
کهن باری است این سرزمین
اگر چه فتاده به
خاک سیه ..... به
دل مهر او باقی است این سرزمین
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.