۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

دو پنجره

توی یک دیوار سنگی
 دو تا پنجره اسیرن
 دو تا خسته دو تا تنها
 یکیشون تو یکیشون من
 دیوار از سنگ سیاهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی
به لبای خسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم
 زیر سنگینی دیوار
 همه ی عشق من و تو
قصه هست قصه ی دیدار ، آه
 همیشه فاصله بوده
 بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزهای من و تو
راه دوری بین ما نیست
 اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو
دست مهربون باده
 ما باید اسیر بمونیم
 زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه
تا رها بشیم می میریم ، آه
کاشکی این دیوار خراب شه
من و تو با هم بمیریم
 توی یک دنیای دیگه
 دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها
 درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون
 دیگه دیواری نباشه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.