به او که صدای پای آب را شنید
اهل ایرانم
روزگارم سیه و
تاریک است
روزگارم پر از
اندوه و جفاست
هر کجا پای نهم
دلی پر درد و
جفاست
مادری اشک به
چشم
دوستانی در گور
اهل ایرانم
پیشه ام جستن
عشق
در پی بوی خوش
آزادی
ولی دیروز به من
گفت کسی
قفسی ساخته اند
پنهانی
عشق هم گشته در
آن زندانی
اهل ایرانم
نسبم شاید برسد
به جوانمرد دلیری زکیش زرتشت
نسبم شاید برسد
به کهنسال درختی به زیر البرز
ریشه در خاک وطن
نسبم شاید برسد
تا رستم
یا به آرش که دلش
در کف پیکانش بود
نسبم شاید برود
تا اعماق
تا رگ و ریشه هر
ایرانی
نسبم شاید برود
تا بالا
تا به اوج فلک
ایرانی
ولی اینها ....
نسبم را به یکی
تازی دیوانه صفت می بندند
به اهالی محل
شمشیر
سر بی راهه جهل
به دمم سید فرزند
نبی می دوزند
وای از این وصله
ننگ
به لباس کهن
ایرانی
اهل ایرانم
من سوختن ایران
را دیدم
من کودکی را دیدم
در جبهه جنگ
مرده در باتلاقها
و به گردنش کلید بهشت
من زنی را دیدم
زیر سنگسار
من مستی را دیدم
زیر شلاق
من شاعری را دیدم
واژه هایش زندانی
من رویایی دیدم
در غروب بیداری
من پادشاهی را
دیدم که از خون می ترسید
و رهبری را که
خون می طلبید
من ملتی را دیدم
افتاده در چاه
من مردمی را دیدم
فریب خورده از خود
اهل ایرانم
من زندگی را
ندیده ام
زندگی شاید تیک
تیک ساعت دیواری است
زندگی شاید ضربان
قلب اسیری است در انتظار اعدام
زندگی شاید
فریادی است در گلو مانده
زندگی شاید سیب
سرخی است بالای درختی بلند
زندگی شاید لحظه
های آزادی است
اهل ایرانم
من این لحظه ها
را ندیده ام
من اما پیرمردی
را دیدم کوله بارش دانش
و او را به شهر
راه ندادند
من قلمی را دیدم
شکسته در زندان
من دشتی را دیدم
در حسرت باران
اهل ایرانم
من میهنم را در
قمار روزگار
مفت و ارزان
باختم
اهل ایرانم
اما من ایرانم
را گم کرده ام
بابک اسحاقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.